امنیت کودک قسمت دوم

امنیت کودک قسمت دوم

در روانشناسي اضطراب يعني ترس از موهومات يعني منشأ آن مشخص نيست و اين نا امني يک تصور ذهني است و اصلاً در بيرون وجود ندارد ولي من ناامن هستم. اين نا امني ها از کودکي و گذشته مي آيند. من ذهناً ناامن هستم و دليلي عيني براي آن وجود ندارد.


هرجا که کلمه ي امنيت هست آرامش و نبود ترس است.

احساس ناشي از حضور امنيت، آرامش است و احساس ناشي از ناامني، ترس است.

نتيجه ي امن بودن اعتماد است و نتيجه ي ناامن بودن عدم اعتماد است.

اگر درک عيني باشد، ترس مي آيد و من نا امن مي شوم. تا حالا براي شما پيش آمده که در تاريکي درحال گذر از خيابان باشيد ناگهان يک سگ وحشي جلوي شما ظاهر شود.  شما نا امن مي شويد و مي ترسيد که کاملاً طبيعي است و درست است. اين حالت عيني و واقعي است. بعد صاحب سگ از راه مي رسد و شما يک نفس راحت مي کشيد و دوباره احساس امنيت مي کنيد.

عامل ناامني که از بين مي رود، ترس هم از بين مي رود و آرامش مي آيد. و حتي اگر قلاده سگ را به جاي يک بزرگسال يک کودک در دست مي گرفت باز هم چون به کودک اعتماد نداريم باز هم ترس و نا امني خواهيم داشت. اين يک ترس عيني است که نه خوب است و نه بد، حتي لازم است.

اين نا امني ما را به فکر مي اندازد چون عيني است مثل خيلي از اتفاق هاي ديگري که در زندگي پيش مي آيد و ما احساس نا امني مي کنيم و اين احساس به ما کمک مي کند که ترس بيايد و ما راه چاره پيدا مي کنيم و به کمک عقل و شناخت مسير را اصلاح مي کنيم و از خطر فاصله مي گيريم.

اما يک موقع است که ترس ذهني است و وقتي ترس ذهني باشد ديگر ترس نيست بلکه اضطراب است.

در روانشناسي اضطراب يعني ترس از موهومات يعني منشأ آن مشخص نيست و اين نا امني يک تصور ذهني است و اصلاً در بيرون وجود ندارد ولي من ناامن هستم. اين نا امني ها از کودکي و گذشته مي آيند. من ذهناً ناامن هستم و دليلي عيني براي آن وجود ندارد.

در شصت و هفتاد سال پيش جامعه ي ما بسيار فقيرتر از امروز بود و اصلاً قابل مقايسه با زندگي امروزي نيست. زندگي آباء و اجداد ما از نظر مالي و مادي اصلاً با زندگي امروز ما قابل مقايسه نيست.

امروزه ما بسيار مرفه ولي ناامن هستيم. امنيت نداريم چون امنيت ذهني ربطي به قضاياي بيرون ندارد. قضاياي بيرون فقط مي توانند يک محرک باشند. اجداد ما امن بودند و ايمان داشتند و با درآمد يک روزه اي که در جيب داشتند شکر مي کردند و بدون دغدغه به خانه مي رفتند اما ما امروز توي حسابمان پر از پول است و مي دانيم که تا دو سال آينده هم داريم که بخوريم اما باز هم نگران هستيم. ما براي اين که روزي احتمالاً اتفاقي خواهد افتاد از ذخيره امروزمان استفاده نمي کنيم و لذت نمي بريم؛ اين يعني ناامني ذهني که امکان ندارد از بين برود.

مگر اين که ذهن و درک خود را تغيير دهيم تا اين ناامني از بين برود. اگر درک خود را از امنيت عوض کنيم اين ناامني هاي امروزي از بين مي رود.

ادعا مي کنيم که شاد نيستيم تصميم مي گيريم که سفر برويم تا بلکه شاد شويم مي رويم و برمي گرديم اما باز هم راضي نيستيم وشاد نمي شويم. چون درک ناامني داريم و هيچ چيز نمي تواند آن را از بين ببرد مگر اين که درک را عوض کنيم و عوض کردن درک در حوزه کار ما و اين دوره نيست کار ما و اين دوره اين است که پيدا کنيم چه کار کنيم تا بچه هاي ما اين درک ناامني را پيدا نکنند و حوزه ي درس ما امنيت کودک است.

يکي از دلايلي که ناامني ذهني شکل مي گيرد تجربه دوران کودکي است. و يکي ديگر از دلايل آن بستر تاريخي کشور ما است. تاريخ ما بسيار تاريخ ناامني است که در قالب خصوصيات به ما و فرزندان ما منتقل شده است. در بحث رشد گفتيم: استعداد، خصوصيات (اقتضاعات) و محيط، از عوامل رشد هستند.

خصوصيات با ما در طول تاريخ همراه است. ما تنها کشوري در دنيا هستيم که 1200 جنگ را پشت سر گذاشته ايم که اگر تاريخ مان را 6000  سال بگيريم يعني هر 5 سال يک  جنگ و خونريزي، قتل و غارت که آخريش هم جنگ تحميلي عراق عليه ايران است. ما در حال حاضر تاوان ناامني هاي جنگ را مي دهيم. و در اين حالت هيچ چيز شما اصلاً مقصر نيستيد.

هر جامعه اي که اين مراحل را مي گذراند، جامعه شناسان و متفکرينش بايد در مورد مسائل و تبعات آن کار کنند که متأسفانه ما اصلاً به جامعه شناسي نمي پردازيم و همه مسائل را از روان شناسي مي خواهيم. نمي دانيم که در مسئله امنيت روانشناسي حرفي براي گفتن ندارد. مي تواند اثرات ناامني را در ذهن بررسي کند و آسيب هاي ذهني ناشي از آن را درمان کند ولي در ايجاد امنيت و سلب امنيت هيچ نقشي ندارد.

امنيت در حوزه روانشناسي نیست بلکه در حوزه جامعه شناسی است. اما ما براي هر اتفاقي مي رويم سراغ روانشناسي.

عامل ديگر در ايجاد ناامني بلاياي طبيعي هستند که ما جزو 10 کشور اول بلاخيز در دنيا هستيم. هر چند سال يکبار يک زلزله يا سيل يا خشکسالي فاجعه آميز داريم. کشور ما در طول تاريخ گرسنه بوده است و هميشه ناامني غذا داشته ايم.

ما کمتر از50 سال است که در مقياس ملي سير شده ايم. هنوز 100 سال از سال دم پختکي نگذشته است. اواخر دوره ي قاجار کمتر از 4 نسل پيش در ايران قحطي آمد. قحطي آن قدر شديد بود که در تهران يعني پايتخت مردم از گرسنگي تلف شدند . دولت آن زمان در هر گذر ديگ بزرگ بلغور و برنج بار گذاشت تا مردم از گرسنگي نميرند و از آن به بعد آن سال به نام سال دم پختکي معروف شد. همچنين ما سال هاي قحطي و بيماري هاي واگيردار کشنده و خشکسالي بسياري در تاريخمان داشتيم که همه اين ها بستر ناامني ساخته که ذهن هاي ما ناامن شکل بگيرد.

وعامل بعدي شکل گيري ناامني، رفتار والدين با کودک است. اولين پديده اي که در کودک آسيب مي بيند امنيت او است. در نتيجه همه ي آباء و اجداد ما بدون اين که مقصر باشند قرباني هستند. قرباني ناامني تاريخي که همراه ما آمده است. و حالا امروز ما مي خواهيم به بچه هاي مان امنيت بدهيم.

چگونه؟

چگونه مي خواهيم به بچه ها امنيت بدهيم؟ وقتي خودمان امنيت نداريم؛ چيزي را که نداريم چگونه مي خواهيم به فرزندان مان بدهيم؟


ادامه دارد 


پست های جدید